رفتی و یاد عزیزت با منه
غم دوریت به دلم چنگ می زنه
دلی که عاشقی رو با تو شناخت
تو حریم عشقت آشیونه ساخت
از صدا افتاده این بی همنفس
یه پرنده ی اسیر تو قفسیکی نیست اشک چشاشو پاک کنه
واسه ی دلواپسیش دعا کنه
شهر عشقا دیگه بی وجود تو
انگاری که آدماش سنگی شدن
آینه ها چیزی نشونم نمی دن
همشون اسیر بی رنگی شدن
همه ی پرنده های نغمه خون
از فراغ تو خروس جنگی شدن
گلای سرخ و سفید باغچمون
واسه من مایه ی دلتنگی شدن
تو مثل طلوع خورشید می مونی
که سیاهی شبو می سوزونی
می رسونی من و همه روشنی ها
ریشه ی ظلمتمو می پسونی
کی می شه پشت حصار عشقمون
بشنوم صدای پاهای تو را
کی می شه تو سهم حریر عاشقی
حس کنم گرمیه دستای تو را 